X
تبلیغات
درد و دل با خدا

























درد و دل با خدا

Just god

چه خاکی می خوره اینجا 

یاد اون ایام بخیر!

اما جدا چقدر بچه بودم.... نکه به خاطر اعتقاداتم کلا بچه بازی هام و قهر و آشتی هام با خدا!

خیلی وقته ک باهاش قهر نکردم! شاید چون دیگه مثل قبل ازش انتظار ندارم!

خدا جونم ناراحت نشو

اما من و تو ک غریبه نیستیم

اینطوری ک میگم نیست واقعا؟!

خب منم به همون نسبت کمتر بندگیت رو می کنم!

می دونم هنوز هوامو داری و به جاش کمکم می کنی

اما همین ک باعث شده به یه جای ثابت برسم خوبه دیگه نه؟!

رابطمون در همین حد بمونه

من دوست دارم تو هم دوسم داری

زندگیم رو سعی می کنم بدون قانون طی کنم

روزگار الان ما ک دیگه جوری شده آدم از دو روز بعدش خبر نداره چی برسه ک برنامه ریزی کنه

و رو همون برنامه ریزی هم آرزو و دعا کنه!!

اصلا خدا جون کی گفت باید فقط وقتی دعا و خواسته ای داریم سراغت بیایم یا دوست داشته باشیم؟!

من همین جوری دوست دارم! بدون اینکه آرزوهام رو واست بگم

نوشته شده در چهارشنبه هجدهم دی 1392ساعت 3:46 بعد از ظهر توسط melani|

خدایـــا دلــــــم بـــاز امشب گــــــرفته.!!

 

   بیــــــا تا کمی با تـــو صـــــحبت کنـــم...

 

              بیا تا دل کوچــــــــــکم را

 

    خدایـــا فقــــط با تـــو قسمت کنم..!

 

           خدایـــــا بیــا پشت آن پنــجــره..

 

   که وا می شود رو به ســــــوی دلــــــــم!!

 

     بیـــا پــــرده ها را کنـــاری بزن...

 

        که نــــــورت بتــابد به روی دلـــــــم!!!

 

         خدایـــا کمـــک کـــن :

 

    که پـــروانه ی شعر من جــــان بگیرد...

 

                کمی هم به فـــــکر دلـــــــم باش...

 

               مبـــادا بمیـــرد...!!!

 

    خــــدایــا دلــــــم را

 

     که هر شب نــفس می کشـــد در هوایـــــت...


    اگر چه شــــــکســــــته!!!

 

                       شبــــی می فرســــتم بــرایــت...!!!

نوشته شده در چهارشنبه هجدهم دی 1392ساعت 3:45 بعد از ظهر توسط melani|


دلم گرفته اي دوست! هواي گريه با من

گر از قفس گريزم، كجا روم، كجا من؟

كجا روم؟ كه راهي به گلشني ندانم

كه ديده برگشودم به كنج تنگنا، من

نه بسته‌ام به كس دل، نه بسته دل به من كس

چو تخته پاره بر موج، رها، رها، رها، من

ز من هر آن‌كه او دور، چو دل به سينه نزديك

به من هر آن‌كه نزديك، ازو جدا، جدا، من!

نه چشم دل به سويي، نه باده در سبويي

كه تر كنم گلويي به ياد آشنا، من

ز بودنم چه افزود؟ نبودنم چه كاهد؟

كه گويدم به پاسخ كه زنده‌ام چرا من؟

ستاره‌ها نهفتم در آسمان ابري -

دلم گرفته اي دوست! هواي گريه با من ...

نوشته شده در چهارشنبه هجدهم دی 1392ساعت 3:44 بعد از ظهر توسط melani|

یک نفر نیست بپرسد از من

 که تو از پنجره ی عشق چه ها می خواهی؟

صبح تا نیمه ی شب منتظری

همه جا می نگری

گاه با ماه سخن می گویی

گاه با رهگذران،خبر گمشده ای می جویی

راستی گمشده ات کیست؟

کجاست؟

صدفی در دریا است؟

نوری از روزنه فرداهاست

یا خدایی است که از روز ازل ناپیداست..

نوشته شده در چهارشنبه هجدهم دی 1392ساعت 3:43 بعد از ظهر توسط melani|


دعا بکن،ولی اگر اجابت نشد،با خدا دعوا نکن و میانه ات به هم نخورد.

چون تو جاهلی و او خبیر و عالم است.

خدا کاری را اشتباه نکرده که با دعای تو به اشتباهش پی ببرد و آن را درست کند!

بخل هم نورزیده است که با التماس تو دست از بخل بردارد و انچه را کهمصلحت تو بود ودر اثر بخل نداده بود،به تو بدهد! 1

 

حاج آقا دولابی رضوان الله علیه

 

این بنده نداند که چه می باید خواست

    داننده تویی آنچه تو دانی آن ده ...


نوشته شده در چهارشنبه هجدهم دی 1392ساعت 3:42 بعد از ظهر توسط melani|


از سا ختـــــــار دنـــیــــــــا

اطلاع زیادی ندارمـــــــــ....

ولــــــی من هم دوســــت داشتـــــــــم

دنیـــــــــــای كســـــــی باشــــــــم...♥♥♥

نوشته شده در چهارشنبه هجدهم دی 1392ساعت 3:38 بعد از ظهر توسط melani|


 
 
اعدامـــی لــحظه ای مـــکث کــرد و بـــوسه ای بر طنــاب دار زد

دادســتان گفت:

صـــبر کنید آقــای زنــــدانــی این چــــه کـــاریست ...؟!؟!؟؟

زنــدانی خـــنده ای کــرد و گفت :

بیچـــاره طـــناب ...

نــمیزاره زمـــین بیفتم 

ولی آدم ها !!!!!

بدجـــور زمــینــم زدن ...!
نوشته شده در چهارشنبه هجدهم دی 1392ساعت 3:36 بعد از ظهر توسط melani|


 

قربونت برم خدا چقدر غریبی رو زمین...   

 

 

 

بنده ی من نماز شب بخوان و آن یازده رکعت است""                                                                                                    خدايا !خسته ام!نمي توانم!
بنده ی من دو رکعت نماز شفع و یک رکعت نماز وتر بخوان"".
خدايا !خسته ام برايم مشكل است نيمه شب بيدار شوم.
بنده ي من قبل از خواب اين سه ركعت را بخوان""
خدايا سه ركعت زياد است
بنده ي من فقط يك ركعت نماز وتر بخوان""
خدایا!!!امروز خيلي خسته ام!آيا راه ديگري ندارد؟
بنده ي من قبل از خواب وضو بگير و رو به آسمان كن و بگو يا الله""                       خدايا!من در رختخواب هستم اگر بلند شوم خواب از سرم مي پرد!!
بنده ي من همانجا كه دراز كشيده اي تيمم كن و بگو يا الله ""
خدايا هوا سرد است!!نمی توانم دستانم را از زير پتو در بياورم
بنده ي من در دلت بگو يا الله ما نماز شب برايت حساب مي كنيم ""
بنده اعتنايي نمي كند و مي خوابد ملائكه ي من! ببينيد من انقدر ساده گرفته ام اما او خوابيده است...چيزي به اذان صبح نمانده، او را بيدار كنيد دلم برايش تنگ شده است امشب با من حرف نزده

خداوندا!!!! دوباره او را بيدار كرديم ،اما باز خوابيد ملائكه ي من در گوشش بگوييد پروردگارت منتظر توست پروردگارا! باز هم بيدار نمي شود، اذان صبح را مي گويند... هنگام طلوع آفتاب است اي بنده ي من بيدار شو نماز صبحت قضا مي شود خورشيد از مشرق سر بر مي آورد....

خداوندا نمي خواهي با او قهر كني؟

 او جز من كسي را ندارد...

شاید توبه کرد... 

                          

نوشته شده در جمعه دهم آبان 1392ساعت 8:10 بعد از ظهر توسط melani|

                                                                                 دعا                                                 

  خدایا...اگر برای آن به ســوی تو می آیم
که مرا از شعله های دوزخ نجات بخشی ،
بگذار که در آنجا بســوزم .
و اگر برای آن به سوی تو می آیم
که لذت بهشــت را به من بخشی ،
بگذار که درهای بهشت به رویم بسته شود .
اما اگر به خاطر تــو به سویت می آیم ،
محبــوبم ٬ مرا از خویش مران .
متبرکم کن تا در کنار زیبایی جاودانه ات٬
 لانه کنم...تا ابد... 

دکتر علی شریعتی:

  خــدا دوستدار آشناست ، عارف عاشق می خواهد نه مشتری بهشت . . .


نوشته شده در جمعه دهم آبان 1392ساعت 8:9 بعد از ظهر توسط melani|


 

ســـر تا پامو که نگاه می کنم می بینم  انــدازه یه مشــت خـــاکم!

یه مشت خاک که ممـــــکن بود خاک یه گلــــدون باشه پشت یه پنجــــره،

یا یه مشت سنگ ریزه زیـــــر دریا، یا شاید یه تیــــکه آجر توی دیوار یه خــونه!

یه مشت خاک ممکنــــه هیچ وقت هیچ اسم دیگه ای نداشته باشه

و تا همیــــــشه خاک باقی بمونه...فقـــــط خاک!!!!!!

اما حالا یه مشت خاک وجود داره که خـــــدا بهش اجازه داده که

نفــــس بکشه،ببیـــنه،بشنوه،بفــــهمه

یه مشت خاک که اجازه داره،انتخاب کنه... عاشـــق بشه...

وای خــــدا جونم!!!!من چقد خوشبختم...

من همون خاک انتخاب شده ام،همون خاکی که با بقیـــه ی خاکا فرق داره

همون خاکی که با دستای تو شکل گرفته و تو از روح خودت توش دمیدی...

هه! حالا میفهمم چرا فرشته ها بهم حســـودیشون شـــد!

اما اگه این خاک،این خاکی که برگزیده شده،

این خاکی که نور چشمی و عزیز دردونه ی خـــداست نتونه درست انتخاب کنه

یا نخـــــواد...اونوقته که سر از نا کجـــــا آباد در میاره

 اونوقت اون آخر وقتی می خواد دوباره برگرده پیش خــــدا،

سرشو میندازه پایین

شــــاید خجالت میکشه از اینکه حتی نتونسته خــــاک باشه،

چه برســــه به آدم !!!

خـــدایا دستمو بگیر و نیـــار چنین روزی رو که پیشت روسیاه باشم...

منو زیر چتر حمایتت طوری حفاظت کن که تحت هیچ شرایطی ،

چه خوب وچه بد لحظه ای از یادت غافل نشم!

آمین...

 

نوشته شده در جمعه دهم آبان 1392ساعت 8:8 بعد از ظهر توسط melani|

 

 

خـــدای مهربان من

تمام شعـــرهای عاشـــقانه ی جهان شبیه تو اند!!!

تو امــــا پشت استعاره ای ایستاده ای

که به ذهـن هیـــچ شاعری

نخواهد رسید...

 

 

 

نوشته شده در جمعه دهم آبان 1392ساعت 8:8 بعد از ظهر توسط melani|

   

حضرت موسى (ع) در مناجات خود در کوه طــــور عرض کرد:
یا اله العالمین (اى معبود جهانیان ):
جواب شـــنید: لبیک (یعنى نداى تورا پذیرفتم )
سپـــس عرض کرد:
یا اله المحســــنین (اى خداى نیکوکاران ) همان جواب را شنید
سپس عرض کرد:
یا اله المطیعین : (اى خداى اطاعت کنندگان ) باز همان پاســـخ را شنید
سپس عرض کرد: یا اله العاصین (اى خداى گنهکاران )
سه بار در پاسخ شنید: لبیک ، لبیک لبیک 
موسى (ع) عرض کرد:
خدایا چرا، در دفعه چهارم ، سه بار پاسخم دادى ؟!
خداوند به او خطاب کرد:
عـــارفان به معرفــت خود،
و نیکوکاران و اطاعت کنندگان به نیکى و اطاعت خود، اعتــماد دارند!
ولى گنهــکاران جز به فضــل من ، پناهـــى ندارند،
اگر از درگاه من ناامـید گردند، به درگاه چه کســى پناهــنده شوند؟!...

خـــــدایا 

آن زمان که همگان به انـــسان پشت می کنند،

تـنـــــها حضور تو ...

تنهایی را طراوت می بخشد ...

خــودت را از مــن دریغ نکن ...

 

نوشته شده در جمعه دهم آبان 1392ساعت 8:7 بعد از ظهر توسط melani|


 

پاییــــــــز استـــــ

و هـــوا

پُر استـــــــ  از مهــــــربانی هایی

که خــــــدا برایمان به بادهــــــا سپرده...

یادمــان نرود که  پنجره ی قلبمــــان باز باشـــــد

برای ورود خـــــــــدا...

 

نوشته شده در جمعه دهم آبان 1392ساعت 8:6 بعد از ظهر توسط melani|


✔غــــــریبه



قــــــرار نیست که هـــمه ی دنیــــا شاعــــر بشوند یا نویســنده!!!!!

ولـــی برای هـــر انســـانی

گاهـــی لازم اســـت

بایســـــتد یک گوشــــه ای

به آســـمان خیـــــره شود

و خیـــــلی خیـــــلی آرام

بی هیـــــــچ واســـــطه ای!

به او بگویــــــد که:

دوســـــــتش دارد...


             خــــــدایا دوستــــت دارم


نوشته شده در جمعه دهم آبان 1392ساعت 8:5 بعد از ظهر توسط melani|

ی آنکه هر که به درگاهت دعا کند اجابت می کنی...

 

 ای آنکه هر کس اطاعتت کند او را دوست می داری...

 

 ای آنکه هر که را دوست داری به او نزدیک هستی...

 

 ای آنکه هر کس از تو محافظت طلبد، او را حفظ و مراقبت می کنی...

 

 ای آنکه در حق کسی که به تو امیدوار است، کرم میفرمایی...

 

ای آنکه درباره کسی که نافرمانیت کند، حلم می کنی...

 

ای آنکه در عین عظمت و بزرگی، رئوف و مهربانی...

 

ای آنکه در انجام حکمتت بزرگواری...

 

ای آنکه لطف و احسانت قدیم است...

 

ای آنکه به هرکس اراده و اشتیاق تو دارد، آگاهی...

 

ای خدایی که جز تو خدایی نیست...

 

به تو پناه آوردم...     به تو پناه آوردم...

 

 ما را از آتش قهرت آزاد کن ای پروردگار من...

 

 طاعات و عباداتتان قبول درگاه حق...

 

 من را نیز از دعای خیرتان بی بهره نکنید..

نوشته شده در جمعه دهم آبان 1392ساعت 8:4 بعد از ظهر توسط melani|


قلمي از قلمدان قاضي افتاد. شخصي که آنجا حضور داشت گفت: جناب


 قاضيکلنگ خود را برداريد.


قاضي خشمگين پاسخ داد: مردک اين قلم است نه کلنگ.


 تو هنوز کلنگ و قلم را از هم باز نشناسي؟


مرد گفت: هر چه هست باشد، تو خانه مرا با آن ويران کردي.

عبید زاکانی

نوشته شده در جمعه دهم آبان 1392ساعت 8:4 بعد از ظهر توسط melani|

گفتم: خدایا از همه دلگیرم گفت: حتی از من؟

گفتم: خدایا دلم را ربودند گفت: پیش از من؟

گفتم: خدایا چقدر دوری گفت: تو یا من؟

گفتم: خدایا تنها ترینم گفت: پس من؟

گفتم: خدایا کمک خواستم گفت: از غیر من؟

گفتم: خدایا دوستت دارم گفت: بیش از من؟

نوشته شده در جمعه دهم آبان 1392ساعت 8:3 بعد از ظهر توسط melani|

  1. دیدی ای دل که غم عشق دگربار چه کرد؟ 

    چون بشد دلبر و با یار وفادار چه کرد؟ 

    آه از آن نرگس جادو که چه بازی انگیخت

    آه از آن مست که با مردم هشیار چه کرد

    اشک من رنگ شفق یافت ز بی‌مهری یار

    طالع بی‌شفقت بین که در این کار چه کرد
نوشته شده در جمعه دهم آبان 1392ساعت 8:2 بعد از ظهر توسط melani|

 دلم گرفته و بیقرارم، دلتنگم و نمیدونم اصلا" برای کی؟ برای چی ؟

 

شاید خدا ؟ شایدم خودم ! خدایا موبایلت و روشن کن میخوام برات پیامی

 

بفرستم منتظرم  مثل همیشه فورأ جوابمو بدی تا آروم بگیرم خدایا دلتنگتم ،

 

 منو در آغوشت بگیر و دست ِ نوازشتو به سرم بکش ، امشب با من حرف بزن

 

 با مهربونی تو چشمام نگاه کن و لبخند بزن تا دلم آروم بگیره .

 

خدایا منو برای مدتی از همهمه های دنیات دور نگه دار میخوام دستام و بذارم

 

زیر چونه ام و با لبخند فقط نگات کنم تو حرف بزنی و من آروم گوش کنم ،

 

خدایا میخوام مثل همیشه حضورت و هر چه گرمتر احساس کنم ، از پیشم نرو

 

 بشین کنارم حرفها دارم، بغضها دارم که باید بگم و بشنوی ،حرفامو که 

 

شنیدی قول بده باز هم پیشم بیای نذاری یاد مهربونت تو  دلم کم رنگ

 

بشه منو به حال خودم  وانگذاری ؟! درسته گاهی بازیگوش میشم  

 

و فراموشت میکنم اما تو خودت که از دلم خبر داری! خدایا شکرت همین

 

 چند قطره اشک و درد دل کوتاه آرومم کرد . دوستت دارم عشق پاک

 

 من ، محبوب بی ریا و مهربون و نازنین من دوست کم توقع

 

 و بخشنده ی من ، همیشه دوست دارم .


نوشته شده در جمعه دهم آبان 1392ساعت 7:51 بعد از ظهر توسط melani|

معبود زیبایم ..خداوندگارم

همیشه کنارم بوده ای وگستاخی من تورا دور پنداشته است 

قدم بر روی چشمانم بگذار وبه سویم بیا

من درب چشمانم را آب وجارو می کنم!!

دلم را قابل بدان وبه میهمانیش بیا

چند روزی است به حرمت ورودت خانه تکانیش می کنم

تا آمدنت سرپا می ایستم ..

یا زودتر خودت رابرسان یا به قدرتشان بیفزا تاشرمنده نگردم وقدوم توراخوش آمد بگویم

اگر دیر شود دل نگران می شوم..........

 

نوشته شده در جمعه دهم آبان 1392ساعت 7:49 بعد از ظهر توسط melani|

باید کوتاه گردد زبانی که بی ربط سخن می گوید

وباید کوتاهتر گردد زبانی که می داند بی ربط می گوید وباز ..........

خداوندا من همیشه درد دل با تو میگفتم ولی اکنون درد بزرگتری را در دل دارم

وآن اینکه روی صحبت کردن با تورا ندارم

خدا یا اکنون مرا ننگر

برایت پیغامی ازدل می گذارم پیغامم را بخوان

ولی آکنون مرا ننگر که در برابرت شرمسام

خدایا هرچه خود راگستاخ تر می بینم تورا بزرگتر می نگرم وهرچه خود را دور تر می بینم تورا نزدیگتر می نگرم

مرابه خود وا نگذار وگستاخیم ببخش ....


نوشته شده در جمعه دهم آبان 1392ساعت 7:48 بعد از ظهر توسط melani|

امروز را چند خطی می نویسم و

تو ای خداوندگارم

 گنجایش پایین فهم مرا ازدرک حقایق ببخش!!!!

وبه حرفهایم گوش بسپار.

خدایا توازدشواری زندگی وانسان بودن آگاه بودی

ومی دانستی اززجر غصه خوردن

ازحس تلخ جدایی هم آگاه بودی

می دانستی که ضعیفم وزود شکسته می شوم

می دانستی که گذشته برنمی گردد وفقط خاطرات تلخش رابه جای می گذارد

خدایا می دانستی که اگر ضعف ایمان داشته باشم سختی ها مرا ازتو دور می کند وشاید هم جدا

می دانستی که پاهایم زود خسته می شوند،نفسم بریده می شود وطاقتم طاق..

ومی دانستی که ممکن است  بنده ی ناشکر توباشم

خدایا توما رادوست داشتی وداری ولی چه دوست داشتن عجیبی

دوست داشتنت هم یگانه است ومانندش را دراین عالم نمی یابم

ولی با این همه بازمرا آفریدی............


نوشته شده در جمعه دهم آبان 1392ساعت 7:48 بعد از ظهر توسط melani|

خدایا دراین خلقت توانا تر از تو را نمی یابم

ولی نمی دانم این حس را می دانی ومی توانی !

آخر تو معبودی ومعبود نداری .

نمی دانم حس زیبای با معبود بودن رامی دانی !

توخود امشب آن رانصیبم کردی ،ازخواب غفلت بیدارم کردی،

توخود دلتنگ بودی!

صدایم زدی تابامن سخن بگویی!

خدایا من امسال معتکف خانه ی تونشده ام

اما حس زیبای معتکف بودن رادرقلبم حس مکنم

من معتکف وجود توشده ام

من زیبایی وجودت را می بینم

من معبودم راکنارم حس میکنم

صدای پایت رادرقلبم می شنوم

می دانم که تو مرابه خود واگذارنکرده ای ونمی کنی

که اگر چنین

بود که چنان می شد

همان چنان هایی که بارها وبارها مراازآنهانجات

 دادی

بارالها!توخودبرای همه هستی ولی من به خودمغرورم!

چون معبودی دارم که وجودم را فرگرفته واگرگاهی وجودت رادروجودم حس نمی کنم

دلیلش غفلت وگستاخیم بیش نیست!

خدایا ازسختی ها نجاتم ده

اگرسختی هاجان مراهم به لب آورندتوخود آگاهی !

اگر زبانم به چرت وپرت آلوده شود توخود آگاهی !

امیدت درقلبم سوسومی زندوبی نورنمی شود

ای معبودمن.....


نوشته شده در جمعه دهم آبان 1392ساعت 7:46 بعد از ظهر توسط melani|

حرف ها دردل من ماند وهی دردشد ودرد شد

دردها دردل من ماندوهی زخم شد وزخم شد

زخم ها دردل من ماند وهی رنج شد ورنج شد

همشان دردل من همسفر دل بودند همشان دردل شب هم سخن رب بودند

رب به دل گفت توبمان من هستم

من برای بقیه رخت سفر هم بستم....


نوشته شده در جمعه دهم آبان 1392ساعت 7:45 بعد از ظهر توسط melani|

گاهی عشقم دوری ازتو می شود!فقط گاهی !

گفتند دیوانه ای مگر دوری ازدوست هم عشق می شود؟

گفتم وقتی دور است دور بودنش ودوست داشتنش باثانیه ها تکرار می شود

وچه زیباست که حدومرز دوست داشتنش ازدست خارج می شود قدر

 داشتنش روشن تر می شود مدام ومدام ومدام تصویرش درحافظه ام هک می شود

وچه خوب است که حافظه هم حسودی دل می کند وهی خود را مملوازعشق می کند!

حرف اول راپس گرفتند اما بازگفتند دیوانه ای

اما ازنوع دگر....


نوشته شده در جمعه دهم آبان 1392ساعت 7:44 بعد از ظهر توسط melani|

دل که برایت تنگ شد روانه ی راهش می کنم

وقتی رسید خبرم کن !

تاوقتی که برگردی ناخوانده مهمانت خواهد بود!

هوای دل را داشته باش مسئولی ...!

وگرنه زود برگرد...


نوشته شده در جمعه دهم آبان 1392ساعت 7:42 بعد از ظهر توسط melani|

خدایا
گوش کن به التماسهای من
شرمسارم که با حال مستی به سوی تو کرده ام دست نیاز دراز
مرا گوش کن ، مرا بپذیر که جز تو ندارم قبله ای برای نماز
.
.
راز این داغ نه در سجده‌ی طولانی ماست
بوسه ی اوست که چون مُهر به پیشانی ماست
شادمانیم که در سنگدلی چون دیوار
باز هم پنجره ای در دل سیمانی ماست

.
.
برایم نوشته بود :
گاهی اوقات دستهایم به آرزوهایم نمی رسند شاید چون آرزوهایم بلندند …
ولی درخت سرسبز و شاداب صبرم می گوید :
امیدی هست چون خدایی هست … آری و چه زیبا نوشته بود !
همواره با خود تکرار میکنم امیدی هست ؛ چون خدایی هست …
.
.
خداوندا
خسته ام از فصل سرد گناه و دلتنگ روزهای پاکم …
بارانی بفرست ، چتر گناه را دور انداخته ام !

.
.
یک روز علامه جعفری سوار تاکسی شده بودند ، در مسیر راه نفس عمیقی میکشه و از ته دل میگه : ای خدای من !
راننده تاکسی با اعتراض میگه یه جوری میگی ای خدای من که انگار فقط خدای شماست !!!
ایشان در جواب فورا دو بیت از سعدی می خواند :
چنان لطف او شامل هر تن است
که هر بنده گوید خدای من است
چنان کار هرکس به هم ساخته
که گویا به غیری نپرداخته
.
.
خدایا
در ۲راهی زندگی ام تابلوی راهت را محکم قرار بده ، نکند که با نسیمی راهم را کج کنم !

.
.
خدا پر داد تا پرواز باشد
گلویی داد تا آواز باشد
خدا می خواست باغ آسمانها
به روی ما همیشه باز باشد

.
.


ادامه مطلب
نوشته شده در جمعه دهم آبان 1392ساعت 7:41 بعد از ظهر توسط melani|

سلام خدا جون!!!!

دمت گرم دیگه تو این عالم هیچکس نیست شما ما رو گیر آوردی دیگه؟؟؟ یعنی غیر من کسی دیگه نیست که حالشو بگیری؟؟؟

عزیز من این همه بنده داری چرا گیر دادی به ما؟؟؟؟ یعنی انقد تو زندگی به هم خوشبختی دادی که حالا نوبت بدبختی هاست؟؟؟

بیخیال شو ....خدا به چی قسمت بدم بیخیال شو!!!! حالا همه تاوان گناهای ما رو باید یه جا بدی؟؟؟

انصافت کجا رفته پس!!!!! یعنی انقد گند زدم که دیگه سوزنت گیر کرده رو ما؟؟؟؟

مادرم بعضی وقتا حرف خوبی میزنه ....انگار غیر ما بنده ی دیگه ای نداری!!!ا لبته عصبی میشه اینا رو میگه ، بعدش پشیمون میشه...

ولی مثل اینکه راستی راستی ما رو برگزیدی...

یکی رو انتخاب میکنی،میشه پیغمبر و امام و ....ما رو هم برگزیدی برا بدبختی!!! دمت گرم...ایولا

به ما که رسید آسمون .....از برگزیده شدن هم شانس نیاوردیم!!!

جدا بیخیال شو.....

من انقد توانایی و ظرفیت ندارم که تحمل کنم اینا رو....یه دفعه دیدی یه کاری دست خودم دادم ها!!!!

بدبختی وجود هم ندارم یه کاری دست خودم بدم....

جدا تو من چی دیدی؟؟؟ یکی دیگه رو پیدا کن...دست از سر من بر دار!!!

آخه دست از سر منم که ور داری بدبخت تر میشم که.....

اه ....نمیشه حتی باهات قهرم  کرد!!! هر کاری بخوام بکنم ضررش مال خودمه....

دست از سرم برداری بیچاره میشم، بیخیالم شی گمراه میشم، ولم کنی به کثافت کشیده میشم....

اه...اینم شد اختیار؟؟؟؟ من الان مثلا مختارم؟؟؟ چه اختیاری که همش ضرره اگه در راستای تو نباشه؟؟؟ هان...

ای بابا چرا دارم اینا رو به تو میگم...من موندم شکایت تو رو باید پیش کی کرد؟؟؟

عشق میکنی دیگه...نشستی اون بالا بدبختی ما رو نگاه میکنی و به ریش ما میخندی....

هر چقد دلت میخواد بخند ولی عاقبت به خیرم کن!!! دیگه آخرشو خوب تموم کن...

چطور زندگیمون از نظر بدبختی شبیه فیلم هندی هاست ....خوب آخرشم مثل اونا بشه دیگه،مگه چی میشه!!! هان...

ولی خودمونیم ها چقد حال میده باهات دعوا کرد!!! چقد حال میده باهات راحت حرف زد...

آدم خالی میشه.....شاید چرت و پرتم بگه آدم ولی خوب نه بهت بر میخوره نه چیزی ازت کم میشه...

بهتر از اینه که بمونه تو دلم بشه عقده...بشه کفر و شرک...حالا هر کی میخواد هر چی بگه!!!

دمت گرم که گوش کردی به حرفام...عزیزی

سینه تنگ من و داغ غم او هیهات                              مرد این بار گران نیست دل مسکینم

......................................

پ.ن: من مسلمونم...من شیعه هستم شک نکنید!!!

نوشته شده در جمعه دهم آبان 1392ساعت 7:38 بعد از ظهر توسط melani|

سلام خدا.....

حواست هست چه خبره؟؟؟جدا حواست هست؟؟؟
حواست به مردم مظلوم میانمار هست که دارن تیکه تیکه میشن!!!!حواست هست؟؟؟
حواست هست که دارن به جرم مسلمون بودن خاکستر میشن؟؟؟
حواست به هولوکاست میانمار هست!!!!!
حواست کجاست؟؟؟
نکنه...نکنه حواس تو ام به نقل و انتقالات لیگ برتره!!!!دیدی استقلال عجب تیمی جمع کرده....دم حاجی گرم
اگه نکونام هم بیاد دیگه میشه بارسا!!!!ببینم سردار حرفی برا گفتن داره یا نه....فقط بائو و اکبرپور زیادی هستن....
شایدم حواست به کاروان المپیکه!!!!نکنه تو ام داری حساب میکنی امسال چندتا مدال میگیریم....
حتما تو هم مثل من دوست داری سوریان این دفعه دیگه طلا بگیره....
وایسا ببینم....شاید داری تکرار گل زلاتان به انگلیس رو نگاه میکنی!!!!جدا قیچیه ی خوشگلی زد....
من از اون موقع دیگه تو pes12 به خاطر زلاتان میلان رو برمیدارم....همش هم داداشم رو میبرم
انقد که دیگه نمیذاره میلان رو بردارم!!!!
بیا یک نفر هم مثل من حواسش بود تو حواسش رو پرت کردی!!!!ولی حق داری ها....
با این همه دغدغه و مشکلات کی دیگه به مردم میانمار فکر میکنه!!!!
راستی ....گور بابای مردم مسلمون میانمار!!!!از یارانه ها چه خبر؟؟؟قیمت گوشت پایین اومد؟؟؟
حواست به جیب من هست؟؟؟حواست هست!!!!

پ.ن : برای مسلمونای مظلوم جهان به ویژه مردم میانمار و سوریه و بحرین دعا کنید
پ.ن: حواسمان هست؟؟بوی نرگسی پیچیده...آما ده ایم؟؟؟
نوشته شده در جمعه دهم آبان 1392ساعت 7:38 بعد از ظهر توسط melani|


سلام عزیز

یکی دو روزه که اعصابم داغونه !!!خیلی دلم پره...
دیگه طاقت نیاوردم گفتم بیام پیش تو یکم درد دل کنم....حال داری که؟؟
رک بگم حالم از خودم و هر کی مثل خودمه داره به هم میخوره!!!ببخش انقد رک گفتم ولی باید حق مطلب ادا شه....
از خودم که انقد ادعا داره ولی به هیچ دردی نمیخوره داره حالم به هم میخوره!!!
ادعام داره یه جای عالم رو پاره میکنه!!!همش  دارم خودمو با یه مشت حرف قلمبه سلمبه گول میزنم که آینده برای منه و من حتما به یه جایی میرسم !!! جدا اگه پیغمبر نمیگفت بعد من پیامبری نیست شاید ادعای پیغمبری میکردم!!!
آخه چرا انقد ادعا ؟؟؟ چرا انقد گنده بازی ؟؟؟
دوکلاس سواد دارم و چهار خط کتاب خوندم خیال کردم دیگه شدم علامه و ثقه الاسلام و الان باید همه رو ارشاد کنم. تو دنیا من فقط آدم هستم و تکلیف حکم میکنه که بقیه رو هم آدم کنم!!!!
انقد از این کلمات قشنگ و مقدس سوء استفاده شده که حالم از همشون به هم میخوره مخصوصا تکلیف!!!! 
بیخیال سرت رو درد آوردم...امشب تموم میشه
دعا کن برام

پ.ن: اگه ناراحت شدید شرمنده...حلال کنید
نوشته شده در جمعه دهم آبان 1392ساعت 7:37 بعد از ظهر توسط melani|


آخرين مطالب
» $@$@
» دلم گرفته
» دوست
» سخن
» خدایا دیگهدعوات نمیکنم
» خدایا صدامو میشنوی؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟
» تنهایی من
» قبونت برم خدا...
» عاشقت میمانم...
» یه نامه به ...

Design By : RoozGozar.com